سلام سلام.
يك خبر خيلي جالب و واقعا تاسف انگيز رو شنيدم.اگه باور ندارين اعتماد ملي روز شنبه دوم خرداد رو ببينيد.باز فحش ندن اين آقايون ريش دار و مقدس خوشك.نه شوخي كردم ولي خبر در روزنامه اعتماد در مورخ ذكر شده هست.
خوب حالا خود خبر...
نه هنوز فكر مي كنم تشنه ديدن و شنيدن اين خبر نيستين.بگذاريد يه كم جذابيتش رو ببرم بالا.
ولي خداييش اگه من از طرفداراي اين كانديدا بودم با شنيدن اين خبر مي رفتم توي صف كانديداي مقابلش مي ايستادم.هر چند كه با اين كارم ديگه آينده درخشاني در انتظارم نيست.دكتر محمود برادر و عزيز دلمونو مي گم.
خوب حالا فكر كنم كه خوب مشتاق شدين براي شنيدن اين خبر.
راستي قبلشم از تمام خوانندگان به خاطر سبك بودن اين مطلب جديد پوزش مي طلبم.آخه دليلشو قبلا هم گفتم كه مي خوام حواسم پرت بشه كه ديونه تر از اين نشم به خاطر اين شيرين كاري ها...
و اينك اصل خبر...
اطرافيان دكتر محمود براي اينكه طرفدار اين كانديدا رو اضافه كنند هم از اموات و اونايي كه دستشون از اين دنيا كوتاه شده هم استفاده مي كنند.
آيت الله بهجت كه چند روزي هست دار فاني رو ودا گفت و به ديار باقي شتافت.ولي اين هوا داران محترم از خودشون در آوردند كه آقاي بهجت نظر بسيار خوبي نسبت به دكتر محمود داشته و اگر زنده مي موندند حتما به دكتر محمود راي مي دادند .حالا كه اين مرجع عالي قدر در صف ستاد دكتر محمود حضور ندارند و اصلا در اين دنيا نيستند كه بگن بابا به من چيكار دارين كه با چه گروه و اشخاصي موافقم يا نسيتم.تازه از كجا فهميدين كه من اين آقارو به عنوان رييس جمهور قبول مي كنم يا.نكنه دكتر محمود منوو درخواب ديده كه بهش گفتم به بقيه سلام برسون و محكم بورو جلو كه من پشت سرتم.
باز خدا پدر اعضاي دفتر آيت الله بهجت رو بيامرزه كه تكذيب كردنش و گفتن اين خواب رو در موقع روز ديدي كه تعبيرش بر عكسه.
قبل از اینکه معلوم نبود که اصلاحات دو تا کاندیدا داره همه می گفتن که آقا اصلاحات فقط یک کاندیدا داره.حالا که جوابشون درست از کار در نیومده باز کم نمی یارن و می گن که بهتره اصلاحات دو تا کاندیدا داشته باشه چون در مرحله دوم یکی از این دسته گل ها با دکتر محمود بالا می رن و اون موقع همه طرفداران اصلاحات می رن زیر یک پرچم و به همون نفری که شانس آورده و با دکتر محمود رقیب شده همراه می شن.حالا جز من گردن شیکسته کسی نیست بگه چرا از اول نمی ریم زیر یک پرچم که بگذاریم بعد در مرحله دوم بریم؟؟؟
آقا اگه دکتر محمود به قول شما حدود ۱۰ تا۱۳ میلیون رای بیاره و این ۲ دسته گل اصلاحات هر کدام کمتر از ایشون رای بیاره اون وقت چی؟؟؟دیگه اون موقع کی می خواد سوتی شما رو صاف کنه؟؟؟
نکنه این دو تا دست گل باد بندازن تو دماغشون و هیچ کدوم کنار نکشن و بگن آقا ما دوتا با هم مشکلی نداریم؟؟؟
تازه یک خبر جالب شنیدم از فردی که طرف داره یک دسته گل بود که با دیدن دوربین های خبر نگارا جو گرفتشو وقتی فلاش دوربین یکی از خبر نگارا توی چشمش افتاد دیگه از خود بی خود شد و گفت:قابل توجه افرادی که ساده تشریف دارن و زود گول می خورن.این دسته گل ما در آرای دسته گل دیگر تاثیری نداره و هر کدام رای خودشونو می یارن.شدیدن تلاش کنید که ما پیروزیم.
حالا برداشتش با خودتون.
یا علی

بازم چرت گفتم چون این اخوی های محترم که خودشون آزادی اندیشه و بیان رو از همون اول قبول نداشتن و حالا هم براشون فرق نمی کنه.تازه با دمشون هم گردو فندق کشمش می شکنند.فکر کنم کپنه این دفعم تموم شده.یک کلمه بیشتر حرف بزنم خدا میدونه چندتا خر باید بیاریم که بار بزنیم.
یا علی
مطلب جالب و تاسف انگیزی را در یکی از وبلاگ های همشهری های خودم دیدم که اشاره به ۵۷ نشانه موفقیت دولت نهم کرده بود که مجبور به در آوردن این دوست عزیز از توهم شدم.که به شرح زیر است
1)تاییدات خاصه رهبری که شاید به جرات بتوان ادعا نمود برای هیچ دولتی اینگونه سنگ تمام نگذاشته اند.
جواب اینکه رهبری فقط در دو مورد از دولت دفاع کردند .
الف)پر کاری دولت.
ب)شجاع بودن دولت.
معنی این حرف این است که مردم در انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری باید به نامزدی رای بدهیم که هم شجاعتر و هم پر کار تر از این دولت باشد.
2)با توجه به اینکه دولت نهم زیر مجموعه ای از طیف اصولگرایی می باشد رای ۷۰ درصدی اخیر مردم در انتخابات مجلس هشتم به اصولگرایان به خصوص موفقیت حداکثری نامزدهای جبهه متحد که بیشترین قرابت را در اذهان عمومی به دولت داشتند، می توان از آن به عنوان مهر تاییدی برای دولت نهم نیز تفسیر نمود.
جواب من به این بند از دفاعیات شما دوست عزیز این است که درانتخابات دوره هشتم مجلس شورای اسلامی بیش از 1200 نفر از کاندیدای اصلاح طلب را رد کردند و انتخابات برای 200 کرسی مجلس از پیش تعیین شده بود و فقط انتخابات برای 90 کرسی باقی مانده بود که این هم خدا را شکر بیشتر اصلاح طلبان رای آوردند.البته اگر می توانستند همین ها را هم رد می کردند یا نمی گذاشتند رای بیاورند.
3)ارتقا و تقویت جایگاه بورس در نظام معاملاتی کشور و نجات آن از حالت شکننده و حبابی دوره قبل
در پاسخ باید بگویم که خدا را شکر با اینکه بورس جهانی دچار رکود شده است در کشور ما اوج هم گرفته.یادم از این سوال یک دانشجو می آید که از دکتر محمود پرسید چرا تورم زیاد شده است؟ایشان پاسخ داد تورم در جهان زیاد شده.
واقعان معلوم است بورس حبابی نیست.رکود سود اوراق بهادار و پشیمانی خریداران این سهام دلیل رونق آن است.(دروغ دیگر چرا؟آفتاب آمد دلیل آفتاب.اگر باور ندارید سری به بورس بزنید.)
۴) اصلاح مسیر منحرف شده پرونده هسته ای کشور از دست کشورهای غیر مرتبط به جایگاه و محل فنی و کارشناسی آن یعنی آژانس بین المللی انرژی اتمی که تاکنون وقت و انرژی زیادی را از چند وزارتخانه و ... به خود اختصاص داده و شکست مقاومت چند کشور انحصارطلب در برابر اراده ملت ایران را در پی داشته است.
دولت احمدى نژاد در طول سه سال گذشته همواره در تلاش بوده اين واقعيت را به جامعه بين الملل تفهيم كند كه پيگيرى حقوق هسته اى از اولويت ها و نيازهاى داخلى ملت ايران است و مردم اين خواسته را از همان آغازين روزهاى ورود او به ساختمان پاستور و در ديدارهاى مردمى سفرهاى استانى بارها فرياد زده اند.
در پاسخ به این بند مزخرف باید بگویم که عقلای کاشمریا می گویند گرهی که با دست باز می شود چرا با دندان باز کنیم؟مسئله هسته ای بیش از 20 سال پیش بوجود آمده.دیگران کاشتند و ما بخوریم.
ثانیا بیش از 3 قطعنامه در شورای امنیت علیه جمهوری اسلامی تصویب شده.این همان گرهی است که می شود با دست باز کرد ولی دکتر محمود نه تنها با دندان بلکه به تمام اندامهای خدا دادی مانند پا، چنگ و دندان باز می کند.
5)تمام بسیاری از پروژه های نیمه تمام که در حقیقت جلوگیری از اتلاف و نابودی هزاران میلیارد از بودجه بیت المال بوده که در بیابانها و ساختمانهای نیمه کاره رها شده بود.
جواب این سوال را می گزارم به عهده خودتان.به قول معروف کج بشین و راست بگو.
از این پروژه های نا تمام چه تعداد در منطقه خودمان (کاشمر،بردسکن،خلیل آباد،کوهسرخ و توابع) درست شده؟
ثانیا آیا پروژه های نیمه تمامی در این سه سال و اندی بوجود نیامده که باعث اتلاف و نابودی هزاران میلیارد شود؟
در قسمت های بعدی به این افتخارات که باعث ریختن آبروی نه تنها دولت های قبلی بلکه ملت ایران شده پاسخ می دهم.
به امید خدا در هر قسمت 5 جواب که از حوصله و وقت شما دوستان عزیز و بخصوص وبلاگ کاشمریا که قبلا این مطلب را گذاشته خارج نباشد.
یا علی
پسرک چندین بار با من تماس گرفته بود.کمی از دردش را می دانستم.پدرش 2سال است که فوت کرده.
فقر بر گرده مادرش فشار می آورد.با کلفتی،پرستاری و هزار جور کار کردن نمی توانست شکم پسر و دختر کوچکش را سیر کند.خودش هم که به جهنم.
چوب خطش نزد نانوای دندان گرده محله هم پر شده بود.
از همه سخت تر این بود ،از وقتی بازوان سخت و زحمتکش پدر بچه ها زیر خاک مدفون شده بود اهالی محل نگاهشان بر این زن عفیف تغییر کرده بود.
یک شب وقتی زن بعد از زحمات روزانه و بی فایده اش سر بر زمین گذاشته و مثل همه شب هاآرزو می کرد که فردا بجای اینکه روی زمین بخوابد زیر زمین سر بر تیره تراب بگذارد و بعد هم پشیمان می شد که بچه ها، بی سر پناه می شوند و بعد هم خیال های قشنگ می کرد که پسرش را داماد و دخترش را عروس کند،فکری برای امرار معاش کرد.آب داخل چشمانش جمع شد به گونه ای که تصویر مبهمی از ماه بالای سرش را می دید.هق هق کنان به داخل تک اطاق خانه اش رفت.آشک هایش را پاک کرد و دست های پینه بسته اش را رو به آسمان کرد و به خاطر این کاری که قصد انجامش را داشت طلب آمرزش کرد.ولی باز راضی نشد.سجاده اش را پهن کرد و نماز امام زمان را خواند.
فردا پسر دید که مادرش چادر بر سر نکرده است و مانند هر روز مانتو گشاد نپوشیده .
مادر از خانه بیرون رفت و پسر مشغول فکر کردن شد،به خودش اجازه نداد فکرش خلاف رود. چون مادرش را بهترین و عفیف ترین مادر دنیا می دانست ولی چرا مادر چادری که پدرش همیشه بعد از شستن صورتش با آن خشک می کرد و بعد از مرگ او گاهی مادرش بر اثر فشار ناشی از زندگی اشک های خود را با آن پاک می کرد دیگر بر سرش نداشت؟
از فکرش ناراحت شد و یک سیلی محکم بر صورت کوچکش نواخت.
شب که مادر آمد چشمانش قرمز بود و یکراست به حمام رفت.لبسهایش بوی سیگار و عرق مردانه می داد.داخل کیفش یک دسته اسکناس بود.
بله بدن مادرش که آفتاب رنگ آن را ندیده بود به وسیله ی دستان هوس رانی لمس شده بود.و بعد از سرو مشروبات الکلی هر کاری که خواسته بود انجام داده.
پسرک می خواست وضع را سامان بخشد.به فکر فرو رفت که چگونه خودش را از بین ببرد تا اعضای حیاتی بدنش سالم بمانند.بوسیله ی برق،زدن رگ،خوردن قرص و...
و فقط به یک آدم مطمئن نیاز داشت که بعد از مرگش بدن بی جان و معصومش را به دلالان بسپارد و پولش را به مادر و خواهرش بدهد تا سالم زندگی کنند و به دفتر وکالت من آمد.
بله این واقعیتی است که در جامعه ی ما رخ می دهد.و تویی که این مطلب را می خوانی و دنیای قشنگی برای خودت ساخته ای.......
به من چه که تورم تو این دولت 5/24 در صده تازه اینم به گفته ی خودشون.ولی وقتی می یای تو بازار میبینی قیمت ها نزدیک دو برابر شده.
اصلا به من ربطی نداره که مرد ها هم امنیت ندارن شبا برن بیرون چه برسه به ناموس آدم.
منو چه به اینکه دکتر محمود به خاطر اینکه حتی دل اراذل و اباش رو هم به دست بیاره به احمدی مقدم می گه دیکه جمعشون نکنید.حالا کار نداریم که سردار گوش نداد.
آقا من به خودم می گم به توچه که روابط بین المللی ما با تمام دنیا دره روزای سیاه خودشو پشت سر می گذاره. حتی سال پیش دکتر برگزیده ما رو امیر عربستان فقط به عنوان یک زائر معمولی قبول می کرد و نه بیشتر.خالی از فرش قرمز، سربازان سیاه ، ماشین سیاسی سفید، و هر رنگارنگ دیگه ای.
می خوام حواس خودمو رو پرت کنم که نفهمم در بودجه سال 85 بیش از یک میلیارد دلار از پول من و شما مثل پرنده از قفس خزانه کشور پر زده ومعلوم نیست درکدام آسمون داره پرواز می کنه که سر موقع بیاد و چاله چوله ها رو پر کنه.حالا بیاد اشکال نداره پر زده ایشالا در دولت بعدی زنجیرش می کنند.
من فقط می دونم که گشنمه و نون هم گرون شده و شب هم نمی تونم برم نونوایی.و نه میتونم برم کشور های همسایه مرده بسوزونم تا نون بخرم چون آدم حسابم نمی کنن.بعدشم یک قرون ندارم سواره اتوبوس لکنده شهرداری بشم برم به مسئول این خوشبختی ها و رفاه اجتماعی بگم آقا گشنمه

![]()
خوشبختانه بدبخت شدیم.تا موقعی که معلوم نبود کی میاد کی نمییاد همه از هم می پرسیدیم خاتمی می یاد؟
مطبوعات و بخصوص روزنامه ها که 5 درصد مردم ایران می خرندش هم می نوشتند خاتمی می یاد.
چون فرداش مطلب نداشتند می گفتند نمی یاد.باز روز بعد که مثل قبل بود و می دیند مطلب هاشون داره تکراری میشه سریع یک خبر نگار در پیت می فرستادن پیش میرحسین موسوی تو روزنامه می زدند آآآیییی... خبر یا خاتمی می یاد یا میرحسین موسوی.دریغ از کمی فکر کردن که چرا از جناح مقابل کسی نمی گه کی می یاد کی می ره.اونا هم که همینو می خواستن به بحث های بی نتیجه کوچه بازاری دامن می زدند که کسی حواسش نباشه.
حالا هم که خاتمی اومده میرحسین هم گفته چون خاتمی با من مذاکره نکرده و با توجه به اینکه چیزی از دکتر محمد کم ندارم منم می یام.
اصلالاحات یادش رفته که تا دو ماه پیش می گفت ما فقط یک کاندیدا داریم.و می خواست تو چشم مردم نمایان کنه که از انتخابات غیر رقابتی دوره پیش عبرت گرفته.
دکتر محمود هم که خودشو عادل میدونه و می خواست گوش خدمت کارای خدوم خاطی رو بگیره در همین جریانات بی کار نشد و شدید ترین توهین خودشو به مردم تهران کرد که ببینه اگه جواب داد مخاطب را نه تنها مردم تهران بلکه ملت ایران قرار بده.ایشون تورم رو در چند هفته پیش نه تنها کنترل کرده بلکه افسارشو شدید کشیده و توی رسانه ملی وابسته شلوغ کرد که «همه چیز داره ارزون میشه»
مردم هم عاقل تر از این حرفا بودند و نگذاشتند که دکتر دست تو دماغشون کنه و در گوش هم می گفتند:«تا موقع انتخابات هر چی می خوای انبار کن که بعدش از قبلش گرونتر می شه ها»
باز اینجا هم یکی نیست بگه :دکتر جان اگه می تونستی تورم رو مهار کنی پس این سه سال و اندی کجا بودی؟فهمیدم داشتی برای مهارش دعا می کردی.
اگر هم که نمی تونستی حالا چگونه توانستید.
البته دلیل اصلی این رکود قیمت را برای شما دوست عزیز خواهم گفت
با ترس یا با ریش گرو گذاشته
دموکراسی دس نمیاد
نه امروز نه امسال
نه هیچ وخت خدا.
منم مث هر بابای دیگه
حق دارم
که وایسم
رو دوتا پاهام و
صاحاب یه تیکه زمین باشم.
دیگه ذله شدم از شنیدن این حرف
که:((_هر چیزی باید جریانشو طی کنه
فردام روز خداس!))
من نمی دونم به چه دردم می خوره،
من نمی تونم شیکم امروزمو
با نون فردا پر کنم
«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافتهاند، نخواستند ـ همچون دیگران ـ كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را میآید، بیاموزند، هركه را میرود، سفارش كنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» هستند. این «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي میتوانستم این سه آذر اهورايی را با تن خاكستر شدهام بپوشانم، تا در این سموم كه میوزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»
دكتر شریعتى
شوك ناشي از كودتاي زاهدي هنوز از فكر و ذهن مردم بيرون نرفته است كه ناگهان در اواخر آبان ماه اعلام شد نيكسون معاون رئيس جمهور آمريكا از طرف آيزنهاور قصد ايران را كرده است. همين امر سبب شد تا دانشجويان هميشه بيدار تصميم بر اعتراض و مخالفت با اين سفر و نيت اربابان آمريكايي شاه بگيرند. غافل از آنكه تنها واژه اي كه دژخيم شاه بر آن باور نداشته و آن را بر نمي تابيد اعتراض و انتقاد بود.
در كنار اين حادثه در شرف وقوع، اعلام تجديد رابطه با انگليس و بهبود يكباره و ناشيانه ارتباطات ايران و استعمارگر پير آتشي در انبار باروت احساسات و عواطف مليگرايان و مذهبيهايي بود كه عرق به وطن و ملت آنان را از هر انديشه سازشكارانهاي به دور نگه ميداشت.
دانشگاه بايد خفه ميشد و در كام خودكامگي دايههاي دلسوزتر ار مادر ايراني ـ آمريكايي ميسوخت.
صبح شانزده آذر، هنگام ورود به دانشگاه، دانشجویان متوجه تجهیزات فوق العاده سربازان و اوضاع غیر عادى اطراف دانشگاه شده، وقوع حادثهاى را به عيان ديدند. دانشجویان حتى الامكان سعى مىكردند كه به هیچ وجه بهانهاى به دست بهانه جویان ندهند. از این رو دانشجویان با كمال خون سردى و احتیاط به كلاسها رفتند و سربازان به راهنمایى عدهاى كارآگاه به راه افتادند. ساعت اول بدون حادثه مهمى گذشت و چون بهانهاى به دست آنان نیامد به داخل دانشكدهها هجوم آورده؛ از پزشكى، داروسازى، حقوق و علوم عده زیادى را دستگیر كردند. مسئولان دانشگاه براى حفظ جان دانشجویان، دانشكده را تعطیل كردند و به آنها دستور دادند به خانههاى خود بروند و تا اطلاع ثانوى در خانه بمانند.
دانشجویان نیز به پیروى از تصمیم اولیاى دانشكده، محوطه دانشگاه را ترك مىكردند ولى هنوز نیمى از دانشجویان در حال خروج بودند كه ناگاه سربازان به دانشكده فنى حمله كردند. بهانه حمله آنان به دانشكده ظاهرا این بود كه در این گیر و دار دو دانشجوى رشته ساختمان به حضور نظامیان در دانشگاه اعتراض مىكنند. ارتشىها براى دستگیرى آنان وارد دانشكده فنى وارد كلاس درس مهندس شمس مىشوند تا دانشجویان معترض را دست گیر كنند؛ وقتى مهندس شمس نسبت به حضور نظامیان در كلاس درس خود اعتراض مىكند او را با مسلسل به جاى خود مىنشانند و حتى یا شكنجه مستخدم دانشكده سعى مىكنند كه آن دو دانشجو را بیابند.
در این میان بغض یكى از دانشجویان تركید و او كه مرگ را به چشم مىدید و خود را كشته مىدانست دگر نتوانست این همه فشار درونى را تحمل كند و آتش از سینه پرسوز و گدازش به شكل شعارى كوتاه بیرون ریخت: «دست نظامیان از دانشگاه كوتاه!» . هنوز صداى او خاموش نشده بود كه رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند به كلى غافل گیر شدند و در همان لحظه اول عده زیادى هدف گلوله قرار گرفتند. به خصوص كه بین محوطه مركزى دانشكده فنى و قسمتهاى جنوبى، سه پله وجود داشت و هنگام عقب نشینى عده زیادى از دانشجویان روى پلهها افتاده، نتوانستند خود را نجات دهند، مصطفى بزرگ نیا به ضرب سه گلوله از پا درآمد. مهندس شریعت رضوى كه ابتدا هدف قرار گرفته به سختى مجروح شده بود بر زمین مىخزید و ناله مىكرد، و دوباره هدف گلوله قرار گرفت. احمد قندچى حتى یك قدم هم به عقب برنداشته و در جاى اولیه خود ایستاده بود و از گلوله باران اول مصون مانده یكى از جانیان «دسته حاجی باز» با رگبار مسلسل سینه او را شكافت.
بعد از پایان درگیرىها احمد هنوز زنده بود؛ او را به یكى از بیمارستانهاى نظامى تهران منتقل كردند. در حالى كه در درگیرىها لوله شوفاژ در مقابل احمد تركید بود و آب جوش تمام سر و صورت او را به شدت مجروح كرده بود با این حال مسئولان بیمارستان از مداوا و حتى تزریق خون به او ابا كردند و 24 ساعت بعد او مظلومانه شهید شد.
روز بعد از واقعه 16 آذر، نیكسون به ایران آمد و در همان دانشگاه، در همان دانشگاهى كه هنوز به خون دانشجویان بى گناه رنگین بود دكتراى افتخارى حقوق دریافت كرد. صبح ورود نیكسون یكى از روزنامهها در سر مقاله خود تحت عنوان «سه قطره خون» نامه سرگشادهاى به نیكسون نوشت. در این نامه سرگشاده ابتدا به سنت قدیم ما ایرانىها اشاره شده بود كه «هرگاه دوستى از سفر مىآید یا كسى از زیارت بازمى گردد و یا شخصیتى بزرگ وارد مىشود ما ایرانیان به فراخور حال در قدم او گاوى و گوسفندى قربانى مىكنیم؛ آنگاه خطاب به نیكسون گفته شده بود كه «آقاى نیكسون! وجود شما آن قدر گرامى و عزیز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این كشور یعنى دانشجویان دانشگاه را قربانى كردند.»
